مست

و تو مستی با موسيقی و نوشتن و شکلات تلخ و تند و پرتقال روی کيس...

می شود بقيه کارها را تعطيل کرد!

راحت!!

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 

هنوز نمرده ام و هنوز مرگ جرات نزديک شدن را ندارد....

شايد در خانه ای با سايز بالاتر و سرعت پرواز بيشتر...

در بلاگفای پست فطرت!!!

در خانه جديد:

ديوونه خوونه

 

کی می ميری ديوونه؟؟!!

 

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤


ديوونه بالاخره اومد... چقدر؟!

 مرد همين طور معطل ايستاده بود و آدم ها او را از  عقب و چپ و راست  هل مي دادند و بعضي هاشان به او دست تكان مي دادند يا شكلك در مي آوردند.مرد با حركت كوتاه سر انگار که از او سوالي پرسيده باشند، ناگهان يكي از دست هايش را بالا آورد و كاغذهاي توي دستش را به شدت در هوا تكان داد و فرياد زد:«آهاي مردم!نگاه كنيد!من كه اصلا باورم نمي شود!»

همه هورا كشيدند و دست زدند و ادامه دادند به هل دادن مرد از عقب و چپ و راست و جلو. چند نفر آمدند و دست چند نفر ديگر را كشيدند و بردند كنار. مرد دوباره پيدايش شد. شانه آدمي را محكم گرفته بود.پرسيد:«چقدر؟»

و آن ادم انگشت هايش را نشان داد و فریاد زد:«اينقدر!»

همه جيغ كشيدند و بالا و پايين پريدند و همديگر را از عقب و چپ و راست و جلو هول دادند.فريادها همچنان به گوش مي رسيد:

ـ شما چقدر؟

ـ اين هوا !

ـ تو چي كوچولو؟

ـ سه تا!

ـ خانم شما؟

ـ اوهو اهو هفتادو هشت مميز شونصد و هفتاد و چهار تا !! اوهو اوهو....

ـ واي من كلي احساساتي شده ام!شماها چقدر خوبين!!

چند نفر آمدند و خواستند همه را هل بدهند كنار.مرد كاغذهاي دستش را دوباره تكان داد:

ـ آقا برو كنار! مي خوايم چند تا از اون آدم گداها رو نشونتون بديم!

طاقت نياورد و رويش را گرداند. به هواي ماهي هاي رنگي كه هر روز در تلويزيون نشان مي داد آمده بود و امروز خبري از آن ها نبود.به ويترين مغازه تكيه كرد و خيره شد به كفش هاي گلي اش كه با دهان باز و بزرگشان داشتند به او دهن كجي مي كردند . بعد به روپوش پس پيارسال الهه خواهرش و ...

×××××××××

در پلاستيك را باز كرد و دفتر مشق اش را كشيد بيرون.بازش كرد.مداد شمشير نشان سياه را كه از دو طرف تراشيده بود را برداشت و شروع كرد به نوشتن......يك جفت كفش پاشنه بلند نوك تيز خاكستري داد زد:«وزنه چند؟»

مداد هم چنان حركت مي كرد......

ـ اوهوي!!با تو ام؟!!!

نايستاد....

يكي از كفش ها خودش را محكم كوبيد زمين و بعد با كفش ديگر رفت.....

كاغذ را از دفتر مشق اش كند...آن را تا كرد....در پاكت گذاشت....در پاكت را چسباند و جلوي آدرس گيرنده نوشت:پلاك12

 

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤


 

يکی از بين ما دارد می رود مکه.يا بهتر بگويم حج.اصلا هم اهل اين اداو اطوارها نبود.نفهميديم چی شد که يکدفعه رفت ثبت نام کرد و خواست موبايلش را هم پای اين قضيه بفروشد.بهم گفت:خاک بر سرت کنند!خبر مرگت پاشو بيا دارم می روم بدبخت!اين دانشگاه کوفتی چخت نمی کند که آشغال!
گفتم:نيايم خيلی بهتر است...
دوباره شروع کرد:حمال عوضی!همون حقت است که با اون ....ی بی عقل بری لای يک مشت عرب ملخ خور گم و گور شی!
گفتم:نه که خودت الان نمی ری پيش همون عربها؟
گفت:من جای آدم وارش می رم ... هم شد جا؟با اون ... کوفتی ات؟
گفتم:دلم برايت تنگ شده..
گفت:خير سرت بيا من هم عين مرغ سر کنده ام!
گفتم:من جدا کشته مرده اين تحولات روحی ات شدم اين دم رفتنی خيلی معلوم است که آدم شده ای با اون حرف زدنت!
خنديد
خنديدم...


وقتی ديدمش همون نبود...نگاه هايش...حرف زدنش...انگار همه اون دری وری هايی رو که برايم مثل هميشه حاضر کرده بود رو يادش رفته بود.بوسيدمش....گريه اش گرفت....
گفتم:قرار نشد از اين کارهای تخمی از خودت در بياری ها!
دستمال سفيد و نخی و خاک آلودی را که توی مشتم مچاله شده بود رو گذاشتم کف دستش و گفتم:رفتی اونجا قبل از غسل و وضو و عطر و زيارت نامه و بقيه اين تيتيش بازی ها اول از همه برو مسجد علی و اينو دوباره بکش به همه آن کنگره های چوبی و قرآنهای پاره و شيشه ها و اون رحل و قرآن توی محراب رو که رويشا ن می شود اسم علی را با انگشت نوشت....بعد می آوريش باهاش کار دارم....
ساکت ماند
گريه می کردم......

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳


 

هيچوقت عادت نداشتم بروم پشت تريبون و خطابه بخوونم اما ديدم که رسم اش نيست اينطور بی مرام بازی در حق دوستای از گل مهربونترم که خيلی خيلی برای من و سکوت های سنگين تر از آوارم صبوری کردند و صبوری.

راستش من يک مدت ايران نبودم....

بعد يک مدت تهران نبودم...

و بعد هم اينکه خود خودم نبودم...

يه زمانی هم بدون اينترنت و چيز ميزای ديگه سپری شد...

مهمتر از همه اينکه اين بهار مثل بهار های هر سال نبود!

اونقدر تفاوت من الارض الی السما داشت که منو زير و رو بکند !

جوری که الان هر کسی منو ببيند نمی شناسد!

يک سوال!

تا حالا کسی ديوانه به رنگ قرمز پر رنگ ديده است؟

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳


قطره های اشک و لرزش شانه ها

 
 
1) ساعت پنج و نيم صبح. پسرک خفته است. کمی آنسوتر خواهر کوچکش از اين پهلو به آن پهلو می غلطد. مادر نيمه خواب و نيمه بيدار پلک می زند، چشمش بر ساعت می لغزد و آنگاه نگاه به سقف کهنه خانه می کند. پدر خسته تر از آن است که حتی تکانی بخورد. مادر چشمها را می بندد. چهار ديوار خانه، خسته از تحمل سقفی کهنه، سالهاست که ايستاده اند و هر روز به زنان و مردانی نگاه کرده اند که به اميد چيزهای کوچکی دنيای کوچک شان را ادامه داده اند و صبح را به شب رسانده اند و شب را تا صبح آرام خفته اند. ديوارهای خانه به خاطر می آورند که ديروز مادر نگران بود که چرا پسرک درسش را نمی خواند. با او حرف نزده بود و پسرک که تاب بی اعتنايی مادر را نمی آورد خودش را به پای مادر ماليده بود و از او چشمان مهربانش را طلب کرده بود. مادر تنبيهش کرده بود و پسرک گرسنه خفته بود. مادر دوباره چشم باز کرد. چرا با پسرک دعوا کرده بود؟ ديوارهای خانه نگاهش کردند. از جايش بلند شد، ليوانی آب از پارچ بالای سرش خورد و نگاهی به چهره پسرک کرد و لحاف را روی بدنش کشيد، پسرک آرام خفته بود. ديوارهای خانه اينها را می ديدند و مادر بزرگ را به خاطر می آوردند و مادر مادربزرگ را بخاطر می آوردند. زن خيره به ديوار نگاه کرد و بعد... چشمهايش را بست. ديوار خيره ماند. ديوار پير بود، پير شده بود، پير و خسته. حالا ديگر مادر چشمانش را بسته بود و فقط صدای خانه را که در تنفس منظم و آرام پدر و فرزندانش خلاصه می شد، می شنيد. مادر به خودش قول داد که فردا برای پسرک لقمه بگيرد و با او مهربان باشد....
...و بعد، ديوار پير بود که تنش لرزيد، فرش کهنه خانه تکان آرامی را حس کرد، سگهای کوچه صدا کردند، گوش های سگها صدای زمين را خوب می شنيدند. صدای تنوره ديو را، ديوار که تکان خورد باورش نمی شد، هميشه محکم و استوار ايستاده بود، اما حالا چيزی آشفته اش می کرد، ديو تنوره کشيد، زمين بی قرار شد، ديوار گويی که قطعه چوبی کوچک است، دستی بزرگ و بی رحم تکانش داد. دستی ناشناس که ديوارهای خانه نمی شناختندش تکانش دادند، صد سال بود که عمر کرده بود و چنين چيزی را به خاطر نمی آورد..... و بعد، تنوره ديو تندتر شد. زمين چون گهواره نوزادی تاب برداشت، تکان خورد. مادر که نيمه خواب بود ناگاه چشم باز کرد و خيره به ديوارها ماند که تکان می خوردند. ديوارها شرمگينانه چشم از زن برگرداندند. زن خواست مرد را صدا کند. خواست بگويد زلزله... اما آب دهانش خشکيده بود. کلمات را فراموش کرده بود. خواست دخترک را بغل کند، اما پسرک چه می شود؟ با مردش چه کند؟ همه اين چيزها به سرعت اتفاق افتاد، زن حتی نتوانست فريادش را به کلمه درآورد.... و يکباره ديو آمد، ديوارها شرمگين از دستان پدربزرگی که ساخته بودندشان، لرزيدند. زن ديوار را ديد که داشت به چشمهايش هجوم می آورد. مرد لحظه ای از خواب پريد. آخرين لحظه...ديوار چشمهای زن را پر کرد و زن يکباره هزار هزار ستاره را ديد که روشن شدند و گرمايی شديد را در تمام تنش حس کرد و داشت فکر می کرد که کاش پسرک گرسنه.....
صدای سگها شهر را آرام نمی گذاشتند. بوی خاک و صدای شيون و تصوير چشمان بهت زده مردمانی که ديوارها و سقف خانه شان جوان تر بود و از آوار خانه ها گريخته بودند، شهر را پر کرده بود. زنده ها نام مردگان شان را فرياد می کردند. و ضجه بود و مويه بود و هق هق آدمها بود که لابلای گرد و خاک گم می شد و گم می شد و گم می شد... صدای شيون و بوی خاک و لرزش بی رحم زمين تا دهها کيلومتر آنسوتر را تکان داد. صدا خبری شد و از سيم ها گذشت و کلمه شد، و چشمانی بهت زده کلمه ها را می خواندند. خبر در تمام جهان پيچيد. باز هم نام کشور ما با مصيبت بلند آوازه شد. خبر چنين می گفت: هزاران نفر در زلزله بم کشته شدند و دهها هزار نفر زخمی شدند... ما باز هم در تيتر اول خبرهای جهان قرار گرفتيم. با هزاران جسد و با شيون فرزندانی که مادرشان زير خاک جامانده بود و با هزاران تن که از شهر می گريختند تا زخم هاي جسم و روح شان را درمان کنند... اجسادمان تيتر اول خبرها شدند.

2) ساعت پنج و نيم صبح است. پاريس را چراغانی کرده اند. ديشب کريسمس بود. مسيح به دنيا آمد تا صلح و زندگی را به مردمان بشارت دهد. بابانوئل، پيرمرد سرخپوش، برای بچه ها هديه آورده است. نازنين و عليرضا ساعت هايشان را نگاه می کنند، کنسرت تا صبح ادامه داشت. پاريس آرام است. مينو از فرانکفورت روی پيامگير پيغام گذاشته و کريسمس را تبريک گفته است. همه دربدر دنبال سايت های اينترنتی می گردند تا برای همديگر کارت تبريک کريسمس بفرستند. مسيح آمده بود تا مردگان را زنده کند، آيا بر مردگان ما خواهد گريست؟ کريسمس مبارک!
با چشمانی وحشت زده خبرها را می خوانم و عکس ها را نگاه می کنم. هميشه مصيبت از همان دری وارد می شود که فکر می کنی بسته است. هزاران نفر در نگرانی مرگ مرد سياستمدار تلاش می کنند تا نگذارند کسی اعدام شود... اما وقتی زمين می لرزد... چشم که به هم بزنی جسد هاست که شهر را پر می کند. ديو تنوره کشيده است و قربانی می خواهد، هزار هزار قربانی می خواهد. زلزله ای وحشتناک چند سال پيش در توکيو دو کشته به جا نهاد. سال 2004 از چند روز ديگر آغاز می شود و هر سال که می گذرد جان مردمان مان ارزان تر می شود. راستی! چرا در بودجه امسال قيمت جان مردم را محاسبه نکردند؟

3) سال۱۳۸۲ است. ماه دی. خبر می رسد که دربم زلزله آمده است. گروهی جمع می شويم از دانشجويان دانشگاه تهران و کمک های مردم را جمع آوری می کنيم. اتوبوس که وارد بم می شود، دو روزی از زلزله گذشته است. بوی مردگان در شهر پيچيده است. بوی تعفن و مرگ. ماسک های پارچه ای را بر صورت می زنيم تا بوی اجساد کمتر آزارمان بدهد. در کوچه مردی با اشک در چشمانش و بيلی در دستش و نااميدی غريبی در چشم و قلبش خاک ها را جابجا می کند. شايد زير آوارهای بيرحم فرزندش زنده مانده باشد. همسايه اش از راه می رسد. دو مصيبت زده همديگر را نگاه می کنند. مرگ آنقدر در شهر پر است که حتی قطره اشکی هم برای گريستن نمانده است. دو مرد همديگر را در آغوش می کشند و نام فرزندانی که زير آوار مانده اند، می آورند. ما از راه می رسيم. لرزش شانه ها را فقط می شود ديد. اشکی در کار نيست. چشمخانه از آب تهی است، از آب و از اشک. و همه تشنه اند، تشنه آب و تشنه اشک. کمی آب در قمقمه مانده است، مرد تمام آنرا سر می کشد. آن سو تر مادری ضجه می زند، قلبش می گويد که پسرش زنده است. ناله می کند. با بيل و کلنگ خاک بر می داريم و مادر نگران است که مبادا ضربه های سخت بيل و کلنگ ته مانده جان کودکش را بگيرد. با دست خاک را نرم پس می زند. انگار که خاک نيز فرزند اوست. مويه می کند و می فهمی که شب قبل با پسرک دعوا کرده بود.... خودش را کتک می زند. ديشب بچه ام گرسنه خوابيد. باور نمی کند که پسرک مرده باشد. فکر می کند خوابيده است. و ما خاک را پس می زنيم، پس می زنيم، پس می زنيم... دستی از زير خاک ديده می شود. مادر دست را می بيند و يکباره شيون می کند. فرهاد دانشجوی رشته پزشکی است. خم می شود. دست پسرک را در دستش می گيرد. اما دست سرد است. به سردی خاک. دست های فرهاد وا می رود. پسرک گرسنه مرده است. مادر بهت زده نگاهمان می کند. چشمانش نمی خواهد مرگ فرزندش را باور کند. ضجه نمی کشد، مويه نمی کند، زار نمی زند، حتی قطره اشکی هم برای گريستن ندارد. دست کوچک را در دست می گيرد و همانجا می خوابد.

4) اروپايی ها مردمان مهربانی هستند، آنها خبر زلزله را پخش می کنند و دلشان برای ما می سوزد. آنها کمکهای بشردوستانه شان را برای مردم مصيبت زده ما می فرستند. چهل سال قبل در زلزله بوئين زهرا هزاران تن کشته شدند، چون امکانات ايجاد ايمنی در مقابل زلزله در آن زمان وجود نداشت، سی سال قبل در زلزله قير و کارزين هزاران نفر کشته شدند ، چون امکانات ايجاد ايمنی در مقابل زلزله در آن زمان وجود نداشت، بيست سال قبل در زلزله طبس هزاران نفر کشته شدند، چون امکانات ايجاد ايمنی در مقابل زلزله در آن زمان وجود نداشت، ده سال قبل در زلزله رودبار هزاران نفر کشته شدند، چون هنوز امکانات ايجاد ايمنی در مقابل زلزله به وجود نيامده بود، چند روز قبل در زلزله بم هزاران نفر کشته شدند، چون هنوز در سال 2004 ميلادی در کشور زلزله خيز ايران امکانات ايجاد ايمنی در مقابل زلزله وجود ندارد. فردا يا ده سال ديگر نوبت کدام شهر است؟ 
می گويد: حالا چه وقت دشمنی و سياست بازی است؟
می گويم: حرف از سياست بازی نيست، مگر می شود در دنيای امروز با اين همه امکانات برای ايجاد ايمنی در مقابل زلزله هزاران نفر در ده دقيقه بميرند؟
می گويد: مردم فعلا به کمک نياز دارند.
کلمه فعلا در ذهنم هزار بار تکرار می شود، فعلا، فعلا، فعلا، فعلا....و تصوير شهری ويران را به ذهن می آورم که ده سال ديگر هزاران کشته خواهد داد. راستی! ارزش جان آدمی در اين هياهوی سياست و اداره کشور چقدر است؟

5) محمد، عکاس بزرگی است. وقتی زلزله رودبار آمد، او با اولين هواپيمای سی 130 نظامی و 30 حلقه فيلم خام به رودبار رفت، و سه روز بعد عکس هايش در لايف و نيوزويک و تايم و لوموند و نوول ابسرواتوار چاپ شد. او با پول دستمزدش در شهرک غرب خانه ای خريد. زلزله می تواند هزاران خانه را ويران کند، اما با پول فروش عکسهايش می توان خانه هم خريد.
می گويد: تو می گويی چه کنيم؟
می گويم: نمی دانم.
تصوير شهر نفرين شده بم و ويرانه های آن جلو چشمم می آيد. تصوير تختی را می بينم که در شهر تهران پياده راه افتاده است تا کمک های مردمی را برای زلزله زدگان جمع کند.
۶) خانم نون ب انتخابات را به تنهايی تحريم کرده است و کليه مخالفانش را نابالغ خوانده است و خانم شين صاد از مردم خواسته است در انتخابات شرکت کنند. سايت های اينترنتی و شبکه های تلويزيونی دنبال تصاوير ناب از زلزله می گردند. ما يک بار ديگر تيتر اول خبری جهان هستيم. با بيست هزار جسد.

6) آقای زلزله شناس ايرانی دربدر در اروپا دنبال کار می گردد، اما کاری پيدا نمی کند. علت را می پرسم. می گويد: در اروپا زلزله زياد نمی آيد. او قرار است به نروژ برود و در رشته نجوم تحصيلاتش را ادامه دهد.
 
۷) به سيم آخر زده ام! پای پياده راه می افتم طرف بيمارستان امام...توی برف...می خواهم گوشهايم را بگيرم و چشمهايم را ببندم و چيزی نشنوم!فقط و فقط بروم و ثريا را ببينم ...چهره اش را فراموش نمی کنم که بدون هيچ قيدی دستهايم را گرفت و دور از چشم برادر کوچکش تنها بازمانده يک خانواده بزرگ گريست و گريست....برای شوهر....پسرک مو طلايی ۱۰ ساله...پسرک مو طلايی ۵ ساله....و...دخترک ۳ ساله ای که هر وقت تبليغ ماشين لباس شويی آبسال را می ديد دست می زد و می گفت:مامان!شلوارمو شستی؟چقدر دلت می خواهد تلويزيون اتاق را بکوبانی به ديوار!فقط تبليغ....فقط حرف....فقط شعار....فقط....

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢


 

نه ديگه...اين واسه ما دل نمی شه....
نشسته بودم روي برگهاي خشك يك چنار بزرگ
پاييز مي شدم و مي ريختم زير همان خش خش كليشه اي
كبريت مي كشيدي!ا
سبز مي شدم در مزرعه بزرگ توتون هاي رشتي
به نخي كشيده مي شدم تا خشك شوم برايت
!كبريت مي كشيدي
نرم نرم مي شدم و بخارم بلند مي شد
...نگاهم مي خنديد و
(سيگار مي شدم)
اگر كبريت مي كشيدي
...حتما روشن مي شدم
×××××××××××××
صداي زن قصه گو
خاله سوسكه هم يك قصه تكراري بود.اما آقا موشه هنوز گوشه خاطره جمعي يك ملت فرياد مي زند:((نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه....))صداي زن قصه گو از حافظه هيچ كدام از ما پاك نشده كه با مهرباني مي گفت:((آقا موشه كاري نداشت.آخه عاشق شده بود....))ماجراي خاله سوسكه و آقا موشه كنايه اي به همين عشقهاي پلاستيكي اين روزها است.اينها گاهي اينقدر داغند كه هر دو طرف را مي سوزانند و خاكستر مي كنند.به اساني انگشت طرف را مي گيرند و ريشه هايش را از خاك بيرون مي اورند و به جايش يك گل سرخ مي كارند.قبل از اينكه صداي هم را شنيده باشند زير باران نقل مي نشينند و بعله!!مي گويند و چشمهايشان كه خيس شد براي قاضي توضيح مي دهند كه نمي توانند ادامه بدهند......

در و دروازه قلب
همه قلبهاي دنيا دري دارند كه باز و بسته بودنش تاثير عجيبي بر سرنوشت اين احساسات آتش گرفته مي گذارد.در قلب بعضي ها هميشه باز است.آنها براي رفت و امد باد و باران به قلبشان از كسي بليت نمي گيرند.اين رفت و آمد كه زياد شد ديگر نمي تواني بفهمي چه روزهايي قلبشان ابري است و كي در آن توده مه آلود باران مي بارد.اما بعضي ها هم هستند كه اين در را سال تا سال باز نمي كنند.آنها كه خيلي در اين راه سخت گيري مي كنند...اينها نمي دانند چطور بايد از يك غروب خاكستري لذت برد و چگونه مي توان تا بيرون آمدن خورشيد بيدار ماند....اما كسي را ميشناسم كه در قلبش را يكبار باز كرده و همان يكبار چنان مهماني با شكوهي دو نفره اي راه انداخته كه بعد از گذشت بيست و پنج سال هنوز نمي خواهد كسي را به اين ميهماني راه بدهد.نه فرهاد است و نه مجنون و نه هيچ افسانه و اسطوره ديگري.يك مرد ميانسال با سبيل هاي پر پشت و چشمهاي روشن.پدرم را مي گويم...........

فقط براي شرافت
نيمه بيشتر داستان عاشقيت داستان راز هاي مگويي است كه فقط نگفتنش شرافت انسان را زنده نگه مي دارد.اگر اين رازهاي مگو را روزي بر روي يك كاغذ آ4 نقاشي كردي و مست روياهاي سفيد و سياه و خوابهاي صواب و ناصوابت فرستادي گوشه خلوت كسي كه خود ساعتها براي ديگري شعر مي نويسد بدون شك يك لكه سياه پاك نشدني را روي قصه همه عاشقهاي دنيا انداخته اي.دنياي تب كرده ما دادگاه ندارد اما رازهاي مگو و شرافت رابطه اي جانانه است و همين قوانين نانوشته تا امروز سنگ را روي سنگ نگه داشته است.لعن و نفرين ما و انگشت اتهاممان هيچ مشكلي را حل نمي كند اما در بازي عاشقيت اگر يكبار لغزيدي تا ابد بايد صليب خون آلود را به دوش بكشي و نگاههاي از سر خشم را تحمل كني


  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢


 

گفت: سلام!

گفتم: سلام!

گفت: می مانی؟

گفتم: تو چطور؟

محکم گفت: می مانم!

گفتم: می مانم!

روزی او عزم رفتن کرد....

گفتم: بمان!

گفت: نمی توانم!قول ماندن به ديگری داده ام...

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٢


روبان مخملی قرمز

در باز شد و با يک روبان مخملي قرمز که به موهايش بسته بود وارد کلاس شد. از همان لحظه فهميدم که هيچ چيز به اندازه يک لکه قرمز در کلاسي سرد با در و ديواري آبي که تمام شاگردانش با روپوش آبي روشن نشسته باشند گرما ندارد، و گرمايش آنقدر زياد بود که آن سال نه تنها درس، بلکه توپ پلاستيکيم را هم فراموش کردم و اگر مسخره کردن پسرهاي هم کلاسيم نبود، دل به دريا مي زدم و پابه پاي دخترها لي لي بازي و کش بازي مي کردم.
طبق معمول شروع کرد:
«اين دختر خانم تازه به کلاس ما اضافه شده، از همه تون مي خوام که باهاش دوست بشين و نگذارين که...»
و من بي توجه به معلم نگاهش مي کردم: «خدا کنه جاش نزديک من باشه... ناقلا چه روباني بسته...»


مدتي که گذشت اوضاع عوض شد، يواش يواش فوتبال و فوتباليست ها را فراموش کردم. آن لکه قرمز کار خودش را کرده بود و ديگر همه چيز برايم بي ارزش شده بود، همه چيز به غير از آن روبان مخملي قرمز.
تازه به محله ما آمده بودند. خانه شان سر کوچه ما بود. روبروي بقالي اصغر آقا، طبقه دوم. نوشابه مي خريدم و مي نشستم دم در بقالي، اما تمام هوش و حواسم به خانه آنها بود. اگر شانسم مي زد و توي در پپسي يک پپسي ديگر در مي آمد، نانم توي روغن بود و يک ربعي هم اضافه مي نشستم که گاهي هم مي ديدمش. ولي چند روزي که گذشت او خودش هم ديگر مي دانست که چه ساعتي بايد روي بالکن باشد.
اول پرده تکان مي خورد، در باز مي شد و بعد مي آمد روي بالکن.
بعضي وقتها دستي تکان مي داد و گاهي هم حرفي مي زديم، حرفهاي مربوط به درس.
«مشقتو نوشتي؟»
«ديکته چند شدي؟»
«حساب تا صفحه چند بود؟»
صحبتمان بيشتر از دو سه جمله نمي شد، تازه از روي بالکن و آنهم در مورد درس، و بعد او مي رفت، در بسته مي شد و آخر سر پرده مي افتاد.
درسم بد نبود ولي خوب هم نبود. اگر زور مي زدم چهارده پانزده را مي گرفتم، اسمم آخرين اسم دفتر کلاس بود و اين خودش شانسي به حساب مي آمد، ولي بعضي وقتها هم مثل آن روز بختم کله مي کرد و معلم از آخر دفتر شروع به پرسيدن مي کرد. تمام سعيم اين بود که جلوي او کنفت نشوم که بالاخره شدم، ولي چندان هم بد نشد، کلي خنديديم و بعد او براي اولين بار از روي بالکن آمد پايين.


«چه فصلي را دوست داريد؟»
انشاء داشتيم و اين صداي ملايم معلممان بود، آره ملايم بود، کاملا يادم هست، هنوز صدايش را حس مي کنم. فکر مي کرد وقتي که در مورد فصلها حرف مي زند بايد حتما صدايش را نازک کند. گل سرخ گفتنش از همه خنده دارتر بود. آنقدر صدايش را پايين مي آورد که به گوش هم نمي رسيد. حداقل يک روز در ميان هم در باب گل سرخ چيزي مي گفت.
«يک صفحه کمتر نباشه!»
دوست داشتنمان از يک صفحه نبايد کمتر مي شد، البته اگر بيشتر دوست مي داشتيم طبيعي بود که نمره بيشتري مي گرفتيم. پاييز را دوست داشتم، به دو دليل و هر دو موجه. يکي به خاطر صداي خرد شدن برگهاي زير پايم، و ديگر اينکه وقتي يک لکه قرمز در اواسط پاييز هميشه جلوي چشمهايت باشد و تمام گرمايش رو به تو، چه فصلي غير از پاييز را مي شود دوست داشت! با اين دو دليل بايد صفحه را پر مي کردم. ولي هر چقدر اين طرف آن طرف زدم نشد: «آمدن سرما، رنگ برگها، مخصوصاً برگهاي قرمز، آش پختن مادرم و آن گوجه فرنگي هاي سرخي که تويش مي ريخت. و خاطره يک روز پاييزي که ماشينمان پنچر شده بود....» خوب يادم است که هر کاري کردم نشد، نتوانستم صفحه را پرش کنم. يک صفحه خيلي بود، هر چند درشت درشت نوشته بودم و يک خط در ميان ولي نتوانستم پرش کنم، خيلي زياد بود، آنهم در حاليکه جوابش فقط يک لکه قرمز و يک صداي کوچک بود.
انشاء را که خواندم همه ساکت نشسته بودند و معلم در حاليکه گوشه لبش را مي جويد توي چشمهايم نگاه مي کرد که يک دفعه صدايش در کلاس پيچيد.
«گمشو... پدرسگ مسخره کرده.»
عصرش دم در بقالي اصغر آقا بودم، با يک شيشه پپسي و منتظر که پرده اتاق کنار برود. بالاخره پرده تکان خورد و از پشت شيشه پايين را نگاه کرد، ولي در بالکن باز نشد. نگرانيم بيشتر شده بود. نمي دانستم بايد چکار کنم. کلافه شده بودم. همه اش چشمم به بالا بود و منتظر که بيايد روي بالکن که ديدم در پايين باز شد. آمد، با همان روبان مخملي قرمزش، و من از آمدنش چقدر کيف کردم. فاصله پله ها از بين رفته بود و بعد از آن ما مي توانستيم به هم نزديک تر باشيم و خدا مي داند که در آن لحظه چقدر از انشاء خودم راضي بودم.
«به بابات گفتي؟»
«گفتم؟! اگه بگم که يه فصل کتک مي خورم.»
«خجالت کشيدي، نه؟»
«اي، يه کمي»


اوايل حرف، حرف روز بود. يا سر من شکسته بود يا مداد رنگي هاي او را دزديده بودند، از اين دو حالت هم خارج نمي شد، تا اينکه رفته رفته کارمان بالا گرفت و ديگر با هم مدرسه مي رفتيم و با هم برمي گشتيم. بعضي وقتها هم پپسي مي خورديم، البته او بستني دوست داشت ولي من به زور نوشابه مي گرفتم، چون پپسي که مي خورديم چشمهايمان برق مي افتاد و بعد با چشمهاي براق مي نشستيم جلوي مغازه و شروع مي کرديم به حرف زدن. گاهي هم شعر مي خوانديم، از همان شعرهاي تبليغاتي صابون عروس و مبليران. تا کم کم با هم اخت شديم، آنقدر که ديگر من مداد رنگي هايش را مي دزديدم تا سر به سرش گذاشته باشم و او با من قهر کند و بعد دوباره آشتي.
تا اينکه در خانه ما صحبتهايي شد که دلم لرزيد، صحبتهاي جدي، خيلي هم جدي. و من بايد جريان را برايش تعريف مي کردم. هر روز که از مدرسه برمي گشتيم مي خواستم بگويم ولي نمي شد. صبحها به خودم مي گفتم «بذار موقع برگشتن بگو» و در برگشت مي ماند براي فردا صبح. به هر حال کار گره خورده بود و هر روز هم بدتر مي شد. اميدم به اين بود که شايد در آخرين لحظه اتفاقي بيافتد و جريان پاک عوض شود، ولي نشد که نشد. مادرم استخاره کرده بود، خوب آمده بود و اين به معني اين بود راه در رو نداريم. کار شدني بود و من هر طور بود بايد همه چيز را مي گفتم.
صبح توي صف کنار هم ايستاده بوديم و ناظم حرفهاي هميشگي خودش را تکرار مي کرد، باد پرچم را تکان مي داد و چقدر نوار پايين پرچم قشنگ بود.
«من مي گم امروز موقع برگشتن بستني بخوريم.»
«اصلا حرفشو نزن، پپسي مي خوريم چشمامون برق بيفته.»
اعتراضي نکرد. من هم حرفي نزدم تا اينکه وراجي هاي ناظم تمام شد و صف راه افتاد رو به کلاس. وقتي رسيديم صدايش کردم و گفتم: «راستي، ما گوسفند خريديم ها!»
نگاهم کرد ولي جوابم را نداد. موقع برگشتن هم بستني خورديم.


گوسفند را سر بريدند، خونش هنوز جلوي در حياط بود که نوبت به پخش کردن گوشتها رسيد. کارش با من بود، مي دانستم. هميشه دعا مي کردم: «خدا هيچکس رو بچه کوچيک خونه نکنه!» دعاي اشتباهي بود چون بالاخره يک نفر بچه کوچک خانه مي شود ولي اين حقيقتي بود که کارهاي به درد نخور به گردن من مي افتاد، مثل نمکدان آوردن يا صداي تلويزيون را زياد کردن. ولي آن روز بايد مي رفتم، از روز قبل نقشه اش را کشيده بودم. براي همين هم استثنائاً بدون غر زدن رفتم دنبال پخش کردن گوشتها.
اولين ظرف را بردم براي آنها. هنوز جلوي در حياط خون بود. پايم را گذاشتم روي خونها و رفتم بيرون. وقتي پشت سرم را نگاه کردم، روي موزائيک ها جاي پاي قرمزي مي گذاشتم، رد قرمزي که هر چقدر جلوتر مي رفتم محوتر مي شد. جلوي در خانه آنها که رسيدم ديگر هيچ لکه اي باقي نبود. زنگ زدم. در باز شد. خودش آمد، چقدر هم قشنگ شده بود. ظرف را از دستم گرفت و برد. ايستادم تا ظرف را پس بگيرم. برگشت، مادرش تشکر کرده بود. ديگر وقتش رسيده بود، کمي اين پا آن پا کردم، بعد نگاهش کردم، چشمهايش برق مي زد، مثل کسي که تازه پپسي خورده باشد.
«مي خواستم يه چيزي بهت بگم.»
بغض کرده بودم، نمي توانستم، اشکم درآمد. بغضم ترکيد. سرم را انداختم پايين و گفتم: «ما از اين خونه مي ريم.»


ما از آن خانه رفتيم، خيلي وقت است، آنقدر زياد که دو سه ماه ديگر بچه ام مي رود مدرسه، هجده سالي مي شود. تا ديروز چند وقتي بود که در خانه ما صحبتهايي مي شد، صحبتهاي جدي، خيلي هم جدي. تا اينکه يک دفعه دلم لرزيد، خيلي هم لرزيد.
ديروز وقتي ميني بوس بچه ام را از مهد کودک آورد، از پشت پنجره خانه همسايه روبرو، چشمهاي پسر کوچکي به دخترم خيره بود، چشمهايي که برق مي زد. دختر کوچولوي من يک روبان مخملي به موهايش بسته بود، يک روبان مخملي قرمز.

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢


 

حال مادرم اصلا خوب نيست..........

 

در ديوونه خوونه تا اطلاع ثانوی تخته است.........

 

دعا کنيد....

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢


ستاره ها را بايد تماشا کرد...

 

 

 به پشت دراز کشيده بود و ستاره ها را می شمرد. باد خنکی می وزيد.چشمهايش را بست!

از بچگی دلش می خواست برود و یکی از آن ستاره های پر نور را بردارد اما ... نمی توانست!

یک بار هم به مادر گفته بود. مادر هم دستی به موهایش کشیده بود و جواب داده بود که : نمی شود پسرم!ستاره ها را باید فقط تماشا کرد!او هم پرسیده بود: اگر نردبان بگذاریم چی؟اینجوری به ستاره ها نزدیک تر می شویم!

مادر هم بغض کرده بود. می دانست که او هیچ وقت نمی تواند از نردبان بالا برود. حتی وقتی بزرگ شود.

بعد از آن دیگر هیچ وقت از مادر سراغ ستاره ها را نگرفته بود...

 

چشمهایش را باز کرد . گلدسته ها مثل دو ستون طلایی نور می درخشیدند.نگاهش به طناب سبز رنگی که دور مچ دستش بسته شده بود خیره ماند. دستش را بالا آورد و امتداد طناب را با نگاه دنبال کرد. سر دیگر طناب به یکی از کنگره های طلایی گره خورده بود. سرش را چرخاند. کمی آن طرف تر دختر بچه کوچکی دستهایش را زیر صورتش داشته بود و خوابیده بود. طناب آبی رنگ او هم از مچ دست راست اش شروع می شد ... از زیر موهای بافته قهوه ای رنگ او می گذشت و به پیراهن قرمزش می رسید و از آنجا هم می رفت کنار یکی از کنگره های طلایی رنگ و دور آن می پیچید....

دخترک مثل خود او از هفت روز پیش آمده بود . از آن موقع حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. نه با او نه با مادرش و نه با هیچ کس دیگر!فقط شبها مثل خود او به آسمان خیره می شد. به ستاره های چشمک زن!

یک بار از او پرسیده بود تا حالا از نردبان بالا رفته است؟ سرش را تکان داده بود. پرسیده بود: ستاره ؟ستاره چی؟دخترک لبخند زده بود. بعد انگشتش را بالا آورده بود و به ستاره ها اشاره کرده بود و به لبهایش و بعد.... گریه کرده بود.....

لبهایش را گزید. چشمهایش پر از اشک شد و تصویر دخترک گنگ و کج و معوج....

دخترک گفت: سلام!!

یکه خورد! اشکهایش را به تندی پاک کرد!دخترک گفت: خوبم!!

چشمهایش را چند بار بر هم زد. دخترک خندید و گفت: تو کدوم ستاره هستی؟؟

سرش را به اطراف چرخاند. مادر داشت قرآن می خواند مادر دخترک هم خوابیده بود. صحن هنوز شلوغ نشده بود.صدای ساعت چهار بار در فضا پیچید...چشمهای دختر همچنان بسته بود. دخترک اخم کرد: تشنه ام است!!

صدای دعای سحر از بلند گوهای صحن پخش می شد . انگار کسی صدای دخترک را نمی شنید.دخترک صدایش را بلند تر کرد: آب!

مادر همچنان قرآن می خواند. نیم خیز شد.شیشه آب را برداشت و در لیوان قرمز کمی آب ریخت.دست اش را دراز کرد ولی دخترک از او دور بود...خیلی دور...مادر را صدا کرد ولی مادر نشنید. دوباره صداکرد! دوباره ... دوباره...انگار مادر کر شده بود! مردم کم کم در صف های نماز می نشستند.مادر بلند شد و رفت...به سختی نشست.

دخترک داد زد: تشنه ام است!! آب!!آب!!

کف دستهایش را به زمین فشارداد و نیم خیز شد.دستی جلو آمد! دست راست اش را به او داد . به آرامی از جای بلند شد و با قدمهایی لرزان به راه افتاد......لیوان را به لبهای دخترک نزدیک کرد.دخترک چشمهایش را باز کرد و به او خیره شد! چشمهایش می درخشیدند....کنار او دو ستون موازی نور بود که تا آسمان بالا می رفت .... لبهایش لرزید....دستش را به آرامی به آنها نزدیک کرد و از آنها خود را به سختی بالا کشید........

 

 

صدای جیغ مادر را که شنید بی حال کنار دخترک افتاد....صدای همهمه و فریاد های گنگی را می شنید و سایه های که به او به شتاب نزدیک می شدند....طناب سبز باز شده بود و کنار دستش افتاده بود....درست مثل طناب آبی... دستش را مشت کرده بود... آن را به آرامی باز کرد.... کف دستش ستاره ای پر نور می درخشید.....صدای گریه و شیون به همرا ه صدای نقاره فضا را پر کرد....دیگر چیزی نفهمید.....

 

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢


کاغذ گلی...

باران می آمد.خسته شده بود.ساک رنگ و رو رفته اش را روی آسفالت خيس گذاشد.موهای سفيدش از زير چارقد بيرون آمده بوند.کمر راست کرد.ديگر حسابی خيس شده بود.دير شده بود.تاکسی نارنجی رنگی جلوی پايش ايستاد:

ـ کجا می روی مادر؟

ـ ترمينال!

ـ بيا بالا!

ـ خدا عوضت بده پسرم!

دير شده بود.هول برش داشته بود.پياده شد و با دستهای چروکيده و لرزانش گره پايين چهارقد سفيد و بلندش را باز کرد.هميشه پولهايش آنجا بودند.اسکناس را که در آورد چيزی از توی دستش افتاد توی چاله پر اب گوشه خيابان!با دست به صورتش زد:

ـ ای وای خدا مرگم بده!

ــ چی شده مادر؟

خم شدو کاغذ را از ميان آبهای گل آلود بيرون کشيد...

ـ کاغذ بچه ام به چه روزی افتاد!

ـ مگه چه کاغذيه حاج خانوم؟

لبهايش را گزيد.چادر گلدارش را بالا کشيد و رفت....

 

روی صندلی اتوبوس که نشست کاغذ را باز کرد.گل های زرد و قرمز و بنفش و صورتی ای که دور تا دور آن نقاشی شده بود ديگر قهوه ای شده بودد. دو تا لکه بزرگ هم روی نوشته ها افتاده بود.گوشه چهار قد را روی آنها کشيد. پاک نمی شدند. بغض کرد.چقدر به او سفارش کرده بود که حتما آن را صحيح و سالم توی ضريح بيندازد؟

صبح خروسخوان آمده بود.دور از چشم مامانش!تمام راه را هم دويده بود. او هم همان جا کاغذ را تا کرده بود و گوشه چهار قدش گره زده بود تا جايش امن باشد.اما حالا......

حواس وامانده اش که سر جايش نبود!کاش کاغذ را می گذاشت جای ديگر....

سرباز کنار دستش نشست و دفتر چه کوچکی را باز کرد.دلش را به دريا زد و او را صدا کرد.سرباز سرش را بلند کرد:

ـ الهی خير از جوونيت ببينی مادر!کاغذ نوه ام خراب شده!سواد داری يه جای تميز بنويسی اش؟

پسر کاغذ را گرفت . ورقه ای از دفتر چه اش کند و شروع به نوشتن کرد.سرک کشيد تا بتواند ببيند.طاقت نياورد.پرسيد:

ـ پسرم چی توش نوشته؟

خودکارش را توی جيبش گذاشت و سرش ر نزديک پير زن آورد:

سلام!

حال شما خوب است؟من خوب هستم!

اسم من مهدی است!من به کلاس دوم دبستان می روم.من خواهر و برادر ندارم.بابا مريض بود.بابا بيمارستان رفت.بابا ديگر نيامد.

مادرم خوب است.او کار می کند.مادر سوزن دوزی می کند.مادر دامن می دوزد.من مادر را خيلی دوست دارم.او پول ندارد.

من بايد مدرسه بروم.من مدرسه را دوست ندارم.من مداد ندارم.من دفتر ندارم.کيف من پاره شده است!من ناراحت هستم.بچه ها مصخره ام می کنند!مادر نمی داند.

وقتی مادر خواب بود من گريه کردم.

عزيز جان مشهد می رود.من هم دوست دارم بروم اما نمی شود.

من دلم برای بابا تنگ شده است.من در زير زمين هستم . دارم يواشکی نامه می نويسم.

من مادر را دوست دارم.او غسه می خورد!دستهای مادر درد می کند.او مشهد را دوست دارد.

مادر گفت تو بابای همه هستی!

من تو را خيلی دوست دارم...

بابا جان!

مادر را خوب کن!

خداحافظ!

مهدی رضايی

 

اشک هايش را پاک کرد . کاغذ چروکيده را از سرباز گرفت.چانه اش می لرزيد.کاغذ هم.زير لب گفت:

ـ همين را می برم......

 

 

چاپ شده در نشريه حرم توسط خودم!

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢


مث اينکه عيد شده.....

نمی گويم عيدتان مبارک چون تا وقتی که خود خودش را نبينيم که می آيد و يکی محکم ميخواباند  توی گوشمان سر کيف نمی آييم....چون تا وقتی که رويش را از ما بچه مزخرفها بر ميگرداند می توانيم پشت اش را ببينيم.... اصلا ديدن نعمت است!شادی است!عيد است! کتک خوردن و پس کله ای زدن به آدم حال ميده نه اين سوسول بازی ها و تولد گرفتن ها ! مخصوصا که نوبتی هم که باشه واسه فلک شدن نوبت ما برو بچ نيمه شعبانی است ! نيمه شعبانی که درست شب تاسوعا اتفاق می افته ! وقتی خودش می گه ما هم خب ميگيم چشم!!!!

نمی گويم عيد شده ! عيد همه مبارک!!!!! چون ......چون عيد وقتی بود که اومد به خواب عزيز جون و گفت :اين بچه زنده می مونه!خيالت تخت!بچه خودم است!.....

اما.....اما حالا عيد نيست! چون من خواب بودم!کر بودم! کور بودم! عين گاوهای مزرعه اصلا حواسم نبود.....اصلا....اصلا اون هم اشتباه کرده!!!!حواسش نبوده!!!!!مگه می شه؟مگه می شه يه موجود چرت و پرت و مزخرفی مثل من.......

 

لياقت تف کردن رو هم نداری!!!!!!!!!اون حواسش نبوده!!!!!زيادی مهربون بوده!!!!!هميشه زياده از حد است!! نمی فهمم اين چه جور اخلاق ناجوريه که داره!!!از همين ناجور بودنش هم خوشم می آيد!!!همين ناجور  بودنش اونو کرده يه وصله گنده اضافی واسه دنيای پوشالی و تهوع آور ما آدما!شده دکور سر طاقچه! بالای حجره ! نوشته روی پرچم رنگي!!!! کارت پستال بسته های شکلات مينو و آيدين تو مراسم ها !! ترجيع بن حرفهای منبری ها!! ابجدش هم شده مهريه!!!!

 

بابا دست خوش!!!اين زندگی با اين دکور به اين نازنينی ديگه چی از مسلمونی کم داره هان؟؟؟؟؟ منی هم که روز تولدش رو روزه نمی گيرم چون می خوام شربت بخورم....اسمشو روی شله زرد و پرچم و جزوه دانشگاه و ..... نمی آرم چون نمی خواهم باهاش بازی کنم!!!.....باهاش کل کل می کنم...دعوا می کنم....قهر می کنم.....کشتی ميگيرم....کيف می کنم....حال ميکنم....چون با  بهترين دوستای با مرام ام اين کارارو ميکنم.....همون بهتر که به ما بگن خاک بر سرتون  که هنوز کوچيک و بزرگ و دين و ايمون حاليتون نيست و فقط  بلدين همه چيزو جلف کنين!!!

گم شيد با اين عقايد مزخرف تون و بميريد که حتی سر جزيی ترين چيزها هم شک می کنين و هيچ وقت شماها آدم هم نمی شيد....

 

کاری به اين حرفا ندارم....وقتی من اسمم ديوونه است يعنی اينکه توی جفت گوشهايم پنبه چپانده ام و جفت چشمهايم رو هم به روی همه چيز بسته ام!!!دوست ندارم  توی اين روز گريه زاری راه بيندازم و التماس کنم و قربون صدقه بروم که اون بيايد و من مث يه سگ پا سوخته سياه(همين حرفايی که همه می زنن!!!)بيفتم به پايش و او را ببوسم!!!!!سر بازش باشم!!!!!....پايش رو ببوسم؟؟؟؟؟سربازش باشم؟؟؟؟؟؟چه غلط ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من مال اين حرفا نيستم......من و چه به اين حرفای دری وری؟من و چه به ان ادعاهای گنده گنده؟؟؟منو چه به اين اراجيف؟؟؟حسن علی بقال رو هم قباحت داره اگه دست بندازی!!!اون که ديگه جای خودش رو داره!!!درسته که هميشه زياده از حد رفتار ميکنه و اين دفعه رو هم بی خيالی طی می کنه ولی....نه!!!!!!!

خيلی پر رويی می خواد!!!!!!

ما ديگه آب از سرمون گذشته.......

و........

فقط دلمون برای يه توگوشی تنگ است.....

همين!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢


بچه!!!

بغض کرده بود.از بس به او گفته بودند " بچه است!اگر زخمی شود آه و ناله می کند عملیات لو می رود."

از اردوی مشهد به این ور کوک شده بود.سر خبر شده بود بسیج مسجد محسن اینا که دو سه تا محله پایین تر بود می خوان ببرن مشهد.رفته بود با برو بچه ها اسم نوشته بود....کلی هم منت بابا را کشیده بود.قول های گنده گنده که مثل بچه ادم سرشو بندازد پایین و دست از پا خطا نکند.....

توی اتوبوس همه رو عاصی کرده بودند.بس که از سرو کول هم رفته بودند بالا و سر و صدا کرده بودند.وقتی هم که برای نماز ظهر اتوبوس نگه داشته بود حاج کریم مسوول ستاد رو به ملت گفته بود:

__ بسم الله!اول سجود بعدش وجود!

اونا هم که گشنه بودن خب گفته بودند:

__ نخیر!اول وجود بعدش سجود!!

و کرکر زده بودند زیر خنده....

حاجی هم خندیده بود:

__ آهان!قربون آدم چیز فهم!اول وجود .... بعد از سجود!!!

و تند تند بچه ها را پیاده کرده بود.

نزدیک مشهد که رسیده بودن نیمه شب بود.پیرمردی که روی صندلی جلو نشسته بود برگشته بود رو به حاج کریم و گفته بود:

__ حاجی!قربون نفس ات!دیگه نزدیک آقا رسیده ایم!چاووشی بخوان!!

او هم داد زده بود:

__ نه حاجی!بگذار واسه سر صبح!الان آقا خوابند خوبیت نداره!!!!

و بچه ها غش غش خندیده بودند.پیرمرد هم کفری شده بود که:

__ حاج کریم!صحیح نبود اینا رو بی سر و صاحب می آوردی!بچه ان! داغ ان!چیزی حالیشون نیس که!یه جو حال دعا هم واسه ما نگذاشتن!

حاجی کریم هم به بچه ها چشم غره رفته بود.......

 

                                         **********

بغض کرده بود.نشسته بود توی صحن و زانوهایش را بغل کرده بود.آخر شب بود.دزدکی آمده بود.حیاط خلوت بود.سرش را بلند کرد:"آقا جون!می دونم که خواب نیستین!یه عالمه حرف داشتم....حیف که دیگه حتی یک کلمه شونم نمی تونم بگم....."

قطره اشکی روی گونه اش سر خورد:"من که چیزی حالیم نیس!هر چی حساب می کنم می بینم اومدن من از بیخ غلط بوده!"

نفسش را به سختی بیرون داد.نگاهش خیره ماند به کبوترهایی که از سرما پرهایشان را پوش داده بودد و در کناره های دیواره ایوان طلا جا خوش کرده بودند.صدایش را بلند کرد:"باید از همون اول پا می گذاشتم رو دل صاحب مرده ام!اینجا مال آدم باحال هاست!نه مال بچه فسقلی ها!اینجا رو چه به من پاپتی......"

حال خودش را نمی فهمید . حتی نفهمید کی خوابش برد.....

 

                                         **********

بغض کرده بود.از بس توی ستاد به او گفته بودند"بچه است!زخمی بشود آه و ناله می کند عملیات لو می رود."نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها.اگر عملیات لو می رفت غواصان که ففط یک چاقو داشتند .قتل عام می شدند.حاج کریم مسوول فرمانده عملیات بغضش را که دید قبول کرد.....

 

                                         **********

بغض کرده بود.توی گل و لای کنار اروند. ساحل فاو.دراز کشیده بود.جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند.یا کوسه برده بود یا خمپاره.دهانش را هم پر از گل کرده بود تا عملیات را لو ندهد......

چشمهایش را که بست آقا را دید که آمد بالای سرش و دست برد توی موهایش.....همان جور که توی خواب دیده بود...درست مثل خودش! که چقدر شبیه خواب اش شده بود........

 

 

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢


جشن آشتی کنان

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢


آمدم.....

 

رفتم تو جنگل و یک سره داد زدم....تمام مدت هم پشتم را بهش کرده بودم...از روی قبله نما فهمیده بودم!

رویم نمی شد نگاهش کنم....

رفته بودم بالای یک درخت وسرم را دو دستی گرفته بودم!می خواستم بالاترین جای ممکن باشم....

آدمی که نتواند حرف بزند چیکار می کند؟....معلوم است می نویسد!

اگر از عالم و آدم دلتنگ و خسته شده باشد چطور؟.....خب با او حرف می زند!

حالا اگر با او قهر کرده باشد چی؟......خب اینجا یک کم کار سخت می شود...

دو را ه وجود دارد...یا بی خیالی طی می کند و مثل ... منت می گذارد و آشتی می کند...

اگر هم از روی خجالت و شرم و عصبانیت نتواند....بهتر است با خودش حرف بزند و دلش را بزند به دریا

که اون هم حتما حواسش بهش هست و حرفاتو می شنود....توی این قحطی آدم و دل گشاده برای شنیدن و ساکت ماندن!

اگر خودت رو هم گم کرده باشی چی؟یعنی آنقدر آشفته حال باشی که ندانی کجا گذاشتی اش و الان کجاست آنوقت چی؟

این دیگه می شود حال و روز آدمای دیوانه!آدمای به درد نخور!آدمای نا شکر!آدمای مفت خور!آدمای شکم سیر!آدمای مغروری که افه روشنفکریشون دیگه حال همه رو به هم می زند!آدمای کافر!بی دین!پررو!که اگر کمی توی دلشون درد داشتند دیگه وقتی واسه این لوس بازیا پیدا نمی کردن......

گوشهایت را می گیری....نمی توانی بشنوی ....حرفی بزنی....انگار که لال شده باشی....چقدر از این درختی که ازش رفتی بالا خوشت می آد!خشک شده است.....وسط این جنگل ساده و وحشی ... شاید مرده باشد...نه!...زنده است و تو رو بدون هیچ منتی قبول کرده است.....به آزادی اش حسودیت می شود.... تحملت دیگر تمام شده است

هنوز خجالت می کشی...نمی توانی سرت را بالا بگیری.....اشکهایت کار را تمام می کنند.....

برگشته ای!

اما هنوز ته دلت صاف نیست.....

فردا دوباره می روم سفر...

یا بر می گردم و .....

و یا......

 

حال و روزم خراب است.........

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢


سفر........

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢


باهات قهرم ....

حال و روزم خراب است....

قهر کرده ام!

يه چند وقتی می شود!

تنهايم!

خيلی وقت است!

اونم اين دم رجب!

کامپيوترم هم دلش برايم سوخت و ۶ صفحه يادداشتی رو که واسه امروز داشتم مث بچه آدم پاک کرد!اونم بعد چند روز خفه خوانی و گم وگوری!دستش درد نکند!لابد صلاحی بوده که نبايد دليل قهر کردنم رو می شده!

خسته ام!

لج کرده ام!

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢


کار و بارم زياد شده اساسي

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢


 

داستان برف جوليا آلوارز رو حتما بخوانيد.خيلی خيلی توپ است!

  
نویسنده : ديوانه ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢